انسانهایی که بوی "مرد"میدهند....

توی محوطه دانشگاه باد خیلی شدیدی می وزید,

طوری که مجبوربودی چادرت رامحکم دورخودت بپیچی تامباداباد چادرازسرت برگیرد.

به وسط محوطه رسیدیم.

شدت بادو گردوخاک آنقدرزیادبودکه ناخوداگاه چشمهایمان رابستیم وایستادیم.

درهمین شلوغی باد  چادر دختر را ازسرش برداشت وچندمتر آنطرف تر پرتاب کرد.

کل محوطه پرشدازصدای خنده های پسران هرزه ای که چادر دختر را مسخره میکردند.

بیچاره آن دختر اشک چشمش را پاک کرد و خواست به طرف چادرش برودکه ازبین جمع پسری آرام چادردختر را برداشت,تمیزکردو به طرف دخترآمد.

لحن صدایش هنوزدرخاطرم هست.

آرام گفت:خواهرم تبریک میگویم سلاح بزرگی همراهتان هست.

ازخنده های پسران اینجاناراحت نباش,

اینهارسم مردبودن رانمیدانند.

سپس لبخندی زد و ادامه داد:دلگیر مباش خواهرم,چادرت رامحکمتربگیر.

ومن چقدر آن لحظه احساس سرخوشی کردم, وقتی که دانستم هنوزهم هستند انسانهایی که بوی "مرد"میدهند.


"چادرت رامحکم تربگیرخواهرم


نترس.....

 

بگذارگرگهاهرچه میخواهند زوزه بکشند.

 

/ 1 نظر / 6 بازدید
یه غریبه آشنا

چیزی که باعث میشه مرد با همه ابهتش ته دلش بلرزه و سرش رو پایین بندازه همین چادر مشکیه...