تاريخ : ۱۳٩۳/٦/٤ | ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : راحیل

توی محوطه دانشگاه باد خیلی شدیدی می وزید,

طوری که مجبوربودی چادرت رامحکم دورخودت بپیچی تامباداباد چادرازسرت برگیرد.

به وسط محوطه رسیدیم.

شدت بادو گردوخاک آنقدرزیادبودکه ناخوداگاه چشمهایمان رابستیم وایستادیم.

درهمین شلوغی باد  چادر دختر را ازسرش برداشت وچندمتر آنطرف تر پرتاب کرد.

کل محوطه پرشدازصدای خنده های پسران هرزه ای که چادر دختر را مسخره میکردند.

بیچاره آن دختر اشک چشمش را پاک کرد و خواست به طرف چادرش برودکه ازبین جمع پسری آرام چادردختر را برداشت,تمیزکردو به طرف دخترآمد.

لحن صدایش هنوزدرخاطرم هست.

آرام گفت:خواهرم تبریک میگویم سلاح بزرگی همراهتان هست.

ازخنده های پسران اینجاناراحت نباش,

اینهارسم مردبودن رانمیدانند.

سپس لبخندی زد و ادامه داد:دلگیر مباش خواهرم,چادرت رامحکمتربگیر.

ومن چقدر آن لحظه احساس سرخوشی کردم, وقتی که دانستم هنوزهم هستند انسانهایی که بوی "مرد"میدهند.


"چادرت رامحکم تربگیرخواهرم


نترس.....

 

بگذارگرگهاهرچه میخواهند زوزه بکشند.

 



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٢ | ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ | نویسنده : راحیل

امروز اومدم بنویسم در مورد روز پدر

 

نمیدونم از کجا و از چی بنویسم

 

یاد این ماجرا افتادم که پدری دستش رو گذاشت رو شونه پسر  و ازش پرسید

 

پسرم تو قوی تری یا من


و جواب پسر بود من

 

پدر این سوال رو سه بار پرسید و جواب پسر هر سه بار همین بود

 

وقتی پدر دستش رو برداشت از شونه پسر و مقابلش ایستاد و

 

سوالش رو تکرار کرد

 

 پسر اعتراف کرد بر قدرت پدر . . .

 

 

پدر ینی تکیه گاه

 

پدر ینی مظهر ایستادگی

 


  بهتره یادمون نره دست پدرانمون رو ببوسیم

 

پدر ینی هزار و یک نگفته

 

. . .

 

 

 

 یادی کنیم از پدران اسیر خاک با یک صلوات


 

روز مرد برپدران  سرزمینم  مبارک باد

 

 

گفتم روز مرد

 



ادامه مطلب