تاريخ : ۱۳٩۳/۸/۱۳ | ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : راحیل

نوبتی هم که باشد اینک نوبت ماست ...

 

که عاشورایی بسازیم و غوغایی در عالم که نه د خود براندازیم .

بیا عَلَمِ باشیم در دشت پربلایی که علمدارش عَلَم نداشت .....

 

خوب که بنگری میبینی .عَلَم ما چادر سیاه بانوست ...

 

.به پا که میکنیش همه برمیخیزند گاهی به اعتراض و گاهی به پاسداشت .

چادرت را بالا نگه دار ..

 

بگذار رد این علم تا همیشه بر زمین به یادگار بماند ..

شاید روزی از کنار همین رد که گذشتند به یاد آورند که عَلَم هیچ گاه نیافتاده ست و. فقط سبکش زینبی شده است ...

حالا تو علمداری خواهرم ......

مبادا عَلَمَت سست شود .که یاغیان زیادند .

مبادا عَلَمت بیافتد ،که چشمان یزید وار هوسباز دریده زیادند

علمت را به چا دار و پاس بدار ..

 




تاريخ : ۱۳٩۳/٧/۱٠ | ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : راحیل

تصویرت در شبکه اجتماعی با چادر و روسری !

 

لبخندی ملیح و نگاهی که سراسر ناز است !

 

پیش چشمـ هزاران نامحرمـ لایک میخورد و تـــو نوشتـه ای :

 

افتخــار میکنمـ که محجبــه امـ !

 

اگر اینگونه میخواهی مبلغ حجاب در فضای مجازی باشی بدان که:

 

دلبری کردن "تـــو"ی چادری دل میزند از چــــادر !

 




تاريخ : ۱۳٩۳/٦/٤ | ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : راحیل

توی محوطه دانشگاه باد خیلی شدیدی می وزید,

طوری که مجبوربودی چادرت رامحکم دورخودت بپیچی تامباداباد چادرازسرت برگیرد.

به وسط محوطه رسیدیم.

شدت بادو گردوخاک آنقدرزیادبودکه ناخوداگاه چشمهایمان رابستیم وایستادیم.

درهمین شلوغی باد  چادر دختر را ازسرش برداشت وچندمتر آنطرف تر پرتاب کرد.

کل محوطه پرشدازصدای خنده های پسران هرزه ای که چادر دختر را مسخره میکردند.

بیچاره آن دختر اشک چشمش را پاک کرد و خواست به طرف چادرش برودکه ازبین جمع پسری آرام چادردختر را برداشت,تمیزکردو به طرف دخترآمد.

لحن صدایش هنوزدرخاطرم هست.

آرام گفت:خواهرم تبریک میگویم سلاح بزرگی همراهتان هست.

ازخنده های پسران اینجاناراحت نباش,

اینهارسم مردبودن رانمیدانند.

سپس لبخندی زد و ادامه داد:دلگیر مباش خواهرم,چادرت رامحکمتربگیر.

ومن چقدر آن لحظه احساس سرخوشی کردم, وقتی که دانستم هنوزهم هستند انسانهایی که بوی "مرد"میدهند.


"چادرت رامحکم تربگیرخواهرم


نترس.....

 

بگذارگرگهاهرچه میخواهند زوزه بکشند.

 



تاريخ : ۱۳٩۳/٥/۱۳ | ۱:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : راحیل

خواهرم با تو سخن میگویم ،

 

 

زندگی در نگه م  گلزاریست

و تو با قامت چون نیلوفر خود

شاخه ی پر گل این گلزاری ،

 

 

من به چشمان تو یک خرمن گل میبینم

گل عفت ،

گل صد رنگ امید ،

گل فردای بزرگ ،

گل فردای سپید،

چشم تو آیینه ی فردای من است ،

گل چو پژمرده شود جای ندارد در باغ ،

کس نگیرد از گل پژمرده سراغ 

 




ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩۳/٥/٥ | ٥:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : راحیل
تاريخ : ۱۳٩۳/٤/۱٦ | ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : راحیل

خواهرم !


مراقب یک لحظه های زندگی ات باش...


یکی از آن یک لحظه ها،

همان یک لحظه مواجه شدن توست با نامحرم ،

در حالی که از پوشش خود غافلی ... شاید ناخواسته!


فقط یک لحظه برای یک مرد کافیست تا تو را در خیال خود ثبت کند؛


آن وقت، دیگر دست تو نیست که او چگونه با تو تخیّل می کند!


پس در دریغ کردن خود از نامحرم کوشا باش ،


حتی در عالم خیال...

 


 



تاريخ : ۱۳٩۳/٤/۱٤ | ٥:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : راحیل
تاريخ : ۱۳٩۳/۱/٢٦ | ٩:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : راحیل

چادرم باشد مرا معیار ایمان و شرف

همچو مروارید زیبایم درون یک صدف


دید نامحرم نیفتد لاجرم بر سوے من

افتخارم باشد این،زهرا بود الگوے من


مدعے گوید که چادر یک نشان فانے است

من ولے گویم که با چادر تنم اسلامے است


مدعے گوید که با چادر کلاست باطل است

من ولے گویم که ایمانم ز چادر کامل است


مدعے خواهد مرا بے دین کند با لفظ دوست

چادر من همچو تیر زهرگین،بر چشم اوست.