تاريخ : ۱۳٩۳/۳/٦ | ۳:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : راحیل

با کوله باری از خاطره

 

برگشتم

 


سفر خوبی بود

 

وقتی تونستم به ضریح تکیه بدم و دلم و به بند بند  گره های ضریح گره بزنم

 

وقتی دلمو تکون دادم و حاجات دلم رو حواله کردم به دستش

 

وقتی تو صحن روبروی گنبد نشسته بودمو داشتم زمزمه میکردم . . .

 



وقتی پاتو میذاری تو حرم گذر زمان یادت میرفت

 

نمیدونم چه حکمتی داره اونجا که فقط دوس داری توش بمونی حتی اگه دعا هم

نکنی

ولی نشستن تویه گوشه  نگاه به ضریح یا گنبد

 

دلت رو سبک میکنه  و آرامش تمام وجودتو میگره

 

دروغ چرا

 

بیرون حرم هوا خیلی خیلی  الوده بود

 

وقتی نفس میکشیدی بغض گلوت رو میگرفت

 

که نگفتن بهتر از گفتنه...

 

فقط باید دعا کرد به حالمون

خدایا بحق امام مهربانی حجاب رو عفاف رو به ملت ایران برگردون

.

.

.

 

 قدر ندونستم فرصت رو

---

یاد همه بودم و نایب الزیاره از سمت همه

 

علی الخصوص دو تا از دوستای خاصم که خواسته و نخواسته اسمشون

 

مدام تو ذهنم تداعی میشد یهو به زبون میومد

 

 

ره آورد این سفر 

 

هدیه به همه شما خوبان

 

http://soiebandegi.persianblog.ir/post/44/