تاريخ : ۱۳٩۳/٢/۱٩ | ٥:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : راحیل

عصر یک جمعه ی دلگیر، دلم گفت بگویم بنویسم...

 

که چرا عشق به انسان نرسیده است؟


چرا آب به گلدان نرسیده است؟


چرا لحظه ی باران نرسیده است؟


وهر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است،


به ایمان نرسیده است و غم عشق به پایان نرسیده است.


بگو حافظ دلخسته زشیراز بیاید بنویسد


که هنوزم که هنوز است


چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است ؟

 


چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟



دل عشق ترک خورد،


گل زخم نمک خورد،


زمین مرد،


زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد،


فقط برد،


زمین مرد


زمین مرد ،


خداوند گواه است،


دلم چشم به راه است،


و در حسرت یک پلک نگاه است،



ولی حیف نصیبم فقط آه است



و همین آه خدایا برسد کاش به جایی،


برسد کاش صدایم به صدایی...


عصر این جمعه دلگیر وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته



شود حس،


تو کجایی گل نرگس؟


به خدا آه نفس های غریب تو که آغشته به حزنی است


زجنس غم و ماتم، زده آتش به دل عالم و آدم