تاريخ : ۱۳٩۳/٥/۱٧ | ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : راحیل

جهت دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد


نگه م خواب ندارد


قلمم گوشه ی دفتر


غزل ناب ندارد


همه گویند به انگشت اشاره


مگر این عاشق دیوانه دلسوخته ارباب ندارد ؟

 

تو کجایی ؟


شده ام باز هوایی


چه شود جمعه ی این هفته بیایی ؟


به جمالت… به جلالت… دل ما را بربایی… : (

اللهم عجل الولیک الفرج

 


و اما
جواب امام زمان:


تو خودت!
مدعی دوستی

و مهر شدیدی که به هر شعر جدیدی،

ز هجران و غمم ناله سرایی ، تو کجایی؟

تو که یک عمر سرودی «تو کجایی؟» تو کجایی؟

چه کسی قلب تو را سوی خدای تو کشانده؟

چه کسی در پی هر غصه ی تو اشک چکانده؟

چه خطرها به دعایم ز کنار تو گذر کرد

چه زمان ها که تو غافل شدی و یار به قلب تو نظر کرد...

و تو با چشم و دل بسته فقط گفتی...

تو کجایی!؟ و ای کاش بیایی!

هر زمان خواهش دل با نظر یار یکی بود، تو بودی...

هر زمان بود تفاوت ، تو رفتی ، تو نماندی!

خواهش نفس شده یار و خدایت …

و همین است که تاثیر نبخشند به دعایت …

و به آفاق نبردند صدایت…

و غریب است امامت!

من که هستم ،

تو کجایی؟

 

تو خودت کاش بیایی

 

به خودت کاش بیایی...